تمام انباشته شده ی افکارم..  

امروز خیلی جالب و خوب بود.مامان به یه مهمونی دعوت بود.ازون مهمونی زنونه هایی که بهش میگن مولودی.و بنظرم حوصله سر بره.پس باهاش نرفتم.ولی چون شب مراسم خودمونی خونه ی خالم داشتیم و کسی نبود منو ببره و ترجیح میدم هر چه کمتر با هر مذکری قبل ازدواج در ارتباط باشم،آژانس هم نمیخواستم بگیرم.مجبور شدم با مامان برم خونه خالم و اونجا بمونم تا خاله و مامان از مهمونی برگردن. وقتی داشتم فکر میکردم که برم یا بشینم درس بخونم به این نتیجه رسیدم که هیچوقت نباید

ادامه مطلب  

خاطرات من سنه 48  

مهرماه سنه1349 روزاول ورود به دبستان ، حوض پر ازآب وسط باغچه مدرسه خودنمایی میکردحیاط ابپاشی شده اجر های فرشی خیس وجاروب زده بوی نم کاهگل هوش از سرآدم می برد بچه ها یی. که کلاس. بالاتر بودندآشناتراز ما بودند. ما ها که روز اول بودپا تومدرسه گذاشته بودیم غریب بودیم وچشم گریان پجه های بودند که معلوم بود اولین روز هست که اصلاکفش پا کرده اند. همه مدرسه داشت مانند فیلمی. جلو جشم می‌گذشت اون خمره سفالی آب که روی چهارپایه چوبی قرارداشت ،دیوارهای کاهگ

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1