سلام ب همگی
این روزا بیشتر از همیشه دلم میگیره و بغض میکنم
نمیدونم چرا اما خوابگاه این روزا تحملش واسم سخته
همش دلم واسه خانوادم تنگ میشه و بغض میکنم
دلم خانوادمو میخاد
دیشب با یکی از بچها تو محوطه نشسته بودم و حرف میزدیم
بغض جفتمون شکست و گریه کردیم
چندروز پیش محوطه ی بلوک 12اتیش گرفت ساعت 12شب
خداروشکر اتفاقی واسه کسی نیوفتاد
مهدکودک هم بخاطر یکی از درسامون چندرزو چیش رفتیم و خیلی خوب بود همه چی
الانم اومدم سالن مطالعات
دیشب داشتم با داداشم

ادامه مطلب  

زندگی دو روزه دل نشکنین  

روزای خیلی سردرگمی دارم
سه شنبه رفتم موهامو از ته زدم .
این کارو کردم تا احساسم بمیره تا بیشتر از این غرورم نشکنه
این مدت خیلی سخت گذشت بهم هم احساسم هم غرورم همش رف
الان دیگه مشغول کارو درسم .درسته خیلی وقتا با خاطرات عشقم زندگی کردم
دوس دارم این روزا بگذرن امیدوارم غزال خانوم هم خوشبخت بشن.
من که دیگه تو زندگی خوشبختی رو گم کردم.
کاش هیچوقت ادما نیان و با قول هاشون دو سال زندگی یکیو بسازن بعدم
به راحتی داغون کنن برن
عب نداره عشقم امیدوارم خوش

ادامه مطلب  

385 قدرت باور  

بسم الله الرحمن الرحیم
پاسپورتم سه شنبه شب گم شد
و پنج شنبه ظهر پیدا شد
و چهارشنبه پرواز داشتم به ایران
که از دست رفت ...  بماند حکمت خدا ...
خلاصه امروز دوباره بلیط گرفتم برای هفته بعد
اما ...
یه اتفاق بامزه افتاد
خونمون یک کارگری داریم که
وقتی فهمیده پاسپورتم گم شده و مامان و بابام خیلی ناراحتن که نمی تونم برم ایران و جفتشون گریه کردن
خیلی غمگین شده و ایشونم گریه کرده
بعدش گوشه ی روسری شو گره زده و گفته بستم بخت دختر شاه پریون رو
بعد خیلی مطمئن گ

ادامه مطلب  

دارم فکر می کنم به...  

داشتم فکر می کردم به شهر، شریان هاش و خیابان هایی که مدت هاست مرا نمی خوانند و مردم..داشتم فکر می کردم که با شتاب هایشان ناقل بیماریند یا پادزهر  ...؟؟؟ و به خودم که در سکون می توانم تولد توده ای سرطانی باشم... داشتم فکر می کردم به شهری که از درد دارد به خود می پیچد..داشتم فکر می کردم به شهری که در زیر جمجمه ام راه می رود.. به ساکنانش ... به راه های سنگلاخش و به تلاش بیهوده اش برای سکون...داشتم فکر میکردم به ناکامی هایش و به قانونی که نداشت... و به جنگلی

ادامه مطلب  

تمام انباشته شده ی افکارم..  

امروز خیلی جالب و خوب بود.مامان به یه مهمونی دعوت بود.ازون مهمونی زنونه هایی که بهش میگن مولودی.و بنظرم حوصله سر بره.پس باهاش نرفتم.ولی چون شب مراسم خودمونی خونه ی خالم داشتیم و کسی نبود منو ببره و ترجیح میدم هر چه کمتر با هر مذکری قبل ازدواج در ارتباط باشم،آژانس هم نمیخواستم بگیرم.مجبور شدم با مامان برم خونه خالم و اونجا بمونم تا خاله و مامان از مهمونی برگردن. وقتی داشتم فکر میکردم که برم یا بشینم درس بخونم به این نتیجه رسیدم که هیچوقت نباید

ادامه مطلب  

بخت من و ملاقاتی روی زمین.آنهم از جنس پدر!  

موقع شستن ظرفهای شام صدای باباینا رو شنیدم که تو هال داشتن با داداشم حرف میزدن...یه جورایی نصیحت.اما نصیحت بابا فرق داشت.بابا نصبحت نمیکرد،از اول هم!منطقی حرفشو میزد و راه و بیراهه رو نشون میداد.هیچوقت تو تصمیم گیری های زندگی بچه هاش نظر قطعی نمیداد.یعنی تصمیم اخرو میذاشت به عهده خودمون.بابام برام همیشه نمادی از روشنفکری بود اما انگار از وقتی رفتم دانشگاه،از وقتی پامو تو جاهای بزرگتری گذاشتم یادم رفت که چقدر خوبه و چقدر اخلاقای خوبی رو تو خ

ادامه مطلب  

 

این داستان واقعی خیلی زیباست ،حتما بخونید!
دختر بی حجابی بودم.....کلا اعتقادی به حجاب نداشتم ،به محرم و نا محرم.به حجاب ....برام بی اهمیت بود،سفت و سختم پای خواستم بودم.اصلا علاقه ای به چادر نداشتم. حس میکردم بی کلاس و بی پرستیژ میشم.کل تفریحاتمون تو مهمونی و دور همی و خرید و اینجور چیزا خلاصه میشد.کاری نداشتم آرایشم مناسبه یانه.مشهد زیاد قسمتم میشد .میرفتم حرم.یه چادر الکی سر میکردم و زیارت و بعد تو مرکز خریدا می چرخیدمیادم میرفت اصل قضیه چیه .ن

ادامه مطلب  

منو باد صبا مسکین،دو سرگردان،دو بی حاصل...  

نمیدانم از کجا و چگونه بگویم
اما حس میکنم وقتی تو را میبینم ناخودآگاه غرق زیباترین کلمات میشوم.
و باید همان لحظه بنویسم. اما خب همیشه که نمیشود...
دیروز و پریروز جزو همان زمان هایی بودند که دلم نمیخواست تمام شوند.
بلکه دلم میخواست تا کــــِــــــــــــش بیایند و همینطور ادامه یابند.
اما افسوس که همیشه زیباترین اوقات مثل برق و باد تمام می شوند،
حتی اگر سعی کنی با تمام وجود لحظه لحظه اش را درک کنی...
میدانی؟ دیروز به این فکر میکردم که آن اتفاق ِ

ادامه مطلب  

Season 4  

خدایا خودت کمک کن خواب باشه خدا جون لطفا بگو هر چی دیدم همش خواب و رویا بود تو رو به بزرگیت قسمت میدماینا رو توی لحظه بیدار شدنم از تخت به خودم میگفتم حتی جرعت پاشدن و فهمیدن حقیقت رو نداشتم اما قراره تا کی تو تخت باشم ولی نه نمیخوام.اشک هام سرازیر شد و ناله گویان با خودم میگفتم : خدایا من میترسم لطفا همش خواب بوده باشه و همراه همین فکرا پتو رو کشیدم رو سرم و گریه کردم بازم و خوابم برد اما چ خوابی؟بعد از یه ساعت صدای باز شدن در اتاق به گوشم خورد م

ادامه مطلب  

خاطرات من سنه 48  

مهرماه سنه1349 روزاول ورود به دبستان ، حوض پر ازآب وسط باغچه مدرسه خودنمایی میکردحیاط ابپاشی شده اجر های فرشی خیس وجاروب زده بوی نم کاهگل هوش از سرآدم می برد بچه ها یی. که کلاس. بالاتر بودندآشناتراز ما بودند. ما ها که روز اول بودپا تومدرسه گذاشته بودیم غریب بودیم وچشم گریان پجه های بودند که معلوم بود اولین روز هست که اصلاکفش پا کرده اند. همه مدرسه داشت مانند فیلمی. جلو جشم می‌گذشت اون خمره سفالی آب که روی چهارپایه چوبی قرارداشت ،دیوارهای کاهگ

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1