96 هم به پایان آمد  

سلام خوبینانقدرننوشتم که دیگه سال تموم شد.ا زکجا بگم از کی بگم آقا ما تصمیم گرفتیم که کادو روز پدر و روز مادر و عیدی با داداشم برای مامانمینا ماشین ظرفشویی بخریم دو روز قبل رو زمادر داداشم گفت داره میره ولایت از طرفی من هی فکرکردم خرید و جاسازی ماشین ظرفشویی خونه مامانینا احتیاج به تغییر دکور آشپرخونه و کابینتا داره و اگه ما عید بریم این کارا به خاطر تعطیلات انجام نمیشه و کادو ما میمونه اینه که تصمیم گرفتم منم با داداشم برم چهارشنبه شب رفتی

ادامه مطلب  

عمه جمیله  

وقتی شیراز بودیم خیلی کوچیک بودم پنج شش سالم بود .از این دخترایی بودم که صبحا بدون کفش و دمپایی میدوییدن توی کوچه با بچه ها بازی میکردن تا عصر دم دمای غروب یکی بیاد با داد و بیداد میبردنم :))یه همسایه داشتیم که دختر همسن من داشت اسمش فاطی بود و بیشتر دوتایی آتیش میسوزوندیم .چون خونه ی بابابزرگم بودیم , همه به خاطر بابابزرگم به ما چیزی نمیگفتن . :)) وگرنه کل محل قابلیت اینو داشتن ما رو با دستاشون خفه کنن . :)) (یه مغازه هم وسطای کوچه داشتیم , مغا

ادامه مطلب  

ابر و باد و مه و بارون درکارند تا ما هی کیف کنیم  

میبینین هوار و خیلی خوبه آدم کیف میکنههر روز میگم جون میده برا پیدا روی ولی خب پیاده روی نمیکنم همش تنبلی میکنم البته همیشه خستم و سر گیجه  و دل درد و دل پیچه و ...چه هم قافیه شد ولی همیناست دیگههفته پیش تقریبا کا رخاصی نکردم تا پنج شنبه که رفتم ارایشگاه و دندون پزشکی جمعه هم خونه بودیم ناهار درست کردم داداشم اومد و قرار بود بریم ارگ من کفش بخرم رفتیم و کفش پام نشد خیل یخوشگل بود یه کفش خانمانه و عروسکی ولی نشد که نشد دیگه یکم چرخیدیم الک یو ر

ادامه مطلب  

زمستون تن عریون باغچه چون بیابون ....  

سلام خوبین میبینم که بلاخره زمستون واقعی اومد و دیگه همه جا پر شده از عکسهای زمستونیو برف بازیو آدم برفیهفته پیش نوشتم که حالم بد بود و به مرور بهتر شدم برادرمم که پیشمون بود چهارشنبه صبح برگشت خونه منم برای شب بلیط تاتر گرفتم آن سوی آینه تو تاتر شهرزاد بود . همسر از سر کار اومد منم از خونه بامترو رفتم یه جورایی مسافرت بود برامون و خیلی خوش گذشت قبل تئاتر ژوله رو دیدیم اونجا و دو سه نفر دیگه خیلی دلم میخواست برم با هاش حرف بزنم ولی همیشه میگم ی

ادامه مطلب  

داستان سهم من قسمت هفتم  

داستان سهم من
رمان سهم من نوشته پرینوش صنیعی
قسمت هفتم
 
فردای انروز خواستگارهای جدید امدیند احمد خانه نیامد محمود هم وقتی فهمید همه زن هستند و حجاب کاملی ندارند
اصلا وارد اطاق مشد خانم جون و اقاجون با نگاهی خریدارانه براندازشان کردند پروین خانم همه کاره بود و اون وسط
جولون می داد خود پسره نیامده بود مادر و خواهرهایش بودند مادر چادر مشکی سرش بود ولی خواهرها حجاب
نداشتند واقعا تومنی 7 صنار با خواستگارهایی که ان روز امده بودند فرق داشت

ادامه مطلب  

داستان سهم من قسمت هفتم  

داستان سهم من
رمان سهم من نوشته پرینوش صنیعی
قسمت هفتم
 
فردای انروز خواستگارهای جدید امدیند احمد خانه نیامد محمود هم وقتی فهمید همه زن هستند و حجاب کاملی ندارند
اصلا وارد اطاق مشد خانم جون و اقاجون با نگاهی خریدارانه براندازشان کردند پروین خانم همه کاره بود و اون وسط
جولون می داد خود پسره نیامده بود مادر و خواهرهایش بودند مادر چادر مشکی سرش بود ولی خواهرها حجاب
نداشتند واقعا تومنی 7 صنار با خواستگارهایی که ان روز امده بودند فرق داشت

ادامه مطلب  

داستان سهم من قسمت هفتم  

داستان سهم من
رمان سهم من نوشته پرینوش صنیعی
قسمت هفتم
 
فردای انروز خواستگارهای جدید امدیند احمد خانه نیامد محمود هم وقتی فهمید همه زن هستند و حجاب کاملی ندارند
اصلا وارد اطاق مشد خانم جون و اقاجون با نگاهی خریدارانه براندازشان کردند پروین خانم همه کاره بود و اون وسط
جولون می داد خود پسره نیامده بود مادر و خواهرهایش بودند مادر چادر مشکی سرش بود ولی خواهرها حجاب
نداشتند واقعا تومنی 7 صنار با خواستگارهایی که ان روز امده بودند فرق داشت

ادامه مطلب  

داستان سهم من قسمت هفتم  

داستان سهم من
رمان سهم من نوشته پرینوش صنیعی
قسمت هفتم
 
فردای انروز خواستگارهای جدید امدیند احمد خانه نیامد محمود هم وقتی فهمید همه زن هستند و حجاب کاملی ندارند
اصلا وارد اطاق مشد خانم جون و اقاجون با نگاهی خریدارانه براندازشان کردند پروین خانم همه کاره بود و اون وسط
جولون می داد خود پسره نیامده بود مادر و خواهرهایش بودند مادر چادر مشکی سرش بود ولی خواهرها حجاب
نداشتند واقعا تومنی 7 صنار با خواستگارهایی که ان روز امده بودند فرق داشت

ادامه مطلب  

داستان سهم من قسمت هفتم  

داستان سهم من
رمان سهم من نوشته پرینوش صنیعی
قسمت هفتم
 
فردای انروز خواستگارهای جدید امدیند احمد خانه نیامد محمود هم وقتی فهمید همه زن هستند و حجاب کاملی ندارند
اصلا وارد اطاق مشد خانم جون و اقاجون با نگاهی خریدارانه براندازشان کردند پروین خانم همه کاره بود و اون وسط
جولون می داد خود پسره نیامده بود مادر و خواهرهایش بودند مادر چادر مشکی سرش بود ولی خواهرها حجاب
نداشتند واقعا تومنی 7 صنار با خواستگارهایی که ان روز امده بودند فرق داشت

ادامه مطلب  

داستان سهم من قسمت هفتم  

داستان سهم من
رمان سهم من نوشته پرینوش صنیعی
قسمت هفتم
 
فردای انروز خواستگارهای جدید امدیند احمد خانه نیامد محمود هم وقتی فهمید همه زن هستند و حجاب کاملی ندارند
اصلا وارد اطاق مشد خانم جون و اقاجون با نگاهی خریدارانه براندازشان کردند پروین خانم همه کاره بود و اون وسط
جولون می داد خود پسره نیامده بود مادر و خواهرهایش بودند مادر چادر مشکی سرش بود ولی خواهرها حجاب
نداشتند واقعا تومنی 7 صنار با خواستگارهایی که ان روز امده بودند فرق داشت

ادامه مطلب  

داستان سهم من قسمت هفتم  

داستان سهم من
رمان سهم من نوشته پرینوش صنیعی
قسمت هفتم
 
فردای انروز خواستگارهای جدید امدیند احمد خانه نیامد محمود هم وقتی فهمید همه زن هستند و حجاب کاملی ندارند
اصلا وارد اطاق مشد خانم جون و اقاجون با نگاهی خریدارانه براندازشان کردند پروین خانم همه کاره بود و اون وسط
جولون می داد خود پسره نیامده بود مادر و خواهرهایش بودند مادر چادر مشکی سرش بود ولی خواهرها حجاب
نداشتند واقعا تومنی 7 صنار با خواستگارهایی که ان روز امده بودند فرق داشت

ادامه مطلب  

داستان سهم من قسمت هفتم  

داستان سهم من
رمان سهم من نوشته پرینوش صنیعی
قسمت هفتم
 
فردای انروز خواستگارهای جدید امدیند احمد خانه نیامد محمود هم وقتی فهمید همه زن هستند و حجاب کاملی ندارند
اصلا وارد اطاق مشد خانم جون و اقاجون با نگاهی خریدارانه براندازشان کردند پروین خانم همه کاره بود و اون وسط
جولون می داد خود پسره نیامده بود مادر و خواهرهایش بودند مادر چادر مشکی سرش بود ولی خواهرها حجاب
نداشتند واقعا تومنی 7 صنار با خواستگارهایی که ان روز امده بودند فرق داشت

ادامه مطلب  

داستان سهم من قسمت هفتم  

داستان سهم من
رمان سهم من نوشته پرینوش صنیعی
قسمت هفتم
 
فردای انروز خواستگارهای جدید امدیند احمد خانه نیامد محمود هم وقتی فهمید همه زن هستند و حجاب کاملی ندارند
اصلا وارد اطاق مشد خانم جون و اقاجون با نگاهی خریدارانه براندازشان کردند پروین خانم همه کاره بود و اون وسط
جولون می داد خود پسره نیامده بود مادر و خواهرهایش بودند مادر چادر مشکی سرش بود ولی خواهرها حجاب
نداشتند واقعا تومنی 7 صنار با خواستگارهایی که ان روز امده بودند فرق داشت

ادامه مطلب  

داستان سهم من قسمت هفتم  

داستان سهم من
رمان سهم من نوشته پرینوش صنیعی
قسمت هفتم
 
فردای انروز خواستگارهای جدید امدیند احمد خانه نیامد محمود هم وقتی فهمید همه زن هستند و حجاب کاملی ندارند
اصلا وارد اطاق مشد خانم جون و اقاجون با نگاهی خریدارانه براندازشان کردند پروین خانم همه کاره بود و اون وسط
جولون می داد خود پسره نیامده بود مادر و خواهرهایش بودند مادر چادر مشکی سرش بود ولی خواهرها حجاب
نداشتند واقعا تومنی 7 صنار با خواستگارهایی که ان روز امده بودند فرق داشت

ادامه مطلب  

عذاب وجدان  

گفته بودم که حالم خرابه! دو هفته ای میشد که به اصرار من چند تا کارگر روزمزد گرفته بودند تا از حجم سنگین کارهای آخر سال کم کنند.البته باید بگم که از تعدادی از این کارگرهای جدید راضی نبودم. از روز اول کلی با اونها حرف زده بودم و گفته بودم این یه فرصته و اگر درست کار کنید من نگهتون میدارم. البته مهندس دو به شک گفته بود که صرفا برای یک ماه اسفند اینجا هستند.چندتایی از این افراد شده بودند وبال گردن تولید. بی دقت! خطاکار! نامرتب! هر وقت میرفتم س

ادامه مطلب  

عذاب وجدان  

گفته بودم که حالم خرابه! دو هفته ای میشد که به اصرار من چند تا کارگر روزمزد گرفته بودند تا از حجم سنگین کارهای آخر سال کم کنند.البته باید بگم که از تعدادی از این کارگرهای جدید راضی نبودم. از روز اول کلی با اونها حرف زده بودم و گفته بودم این یه فرصته و اگر درست کار کنید من نگهتون میدارم. البته مهندس دو به شک گفته بود که صرفا برای یک ماه اسفند اینجا هستند.چندتایی از این افراد شده بودند وبال گردن تولید. بی دقت! خطاکار! نامرتب! هر وقت میرفتم س

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1