نگاهی به کتاب "ترس و لرز"  

کتاب دیگری از غلامحسین ساعدی و این بار "ترس و لرز"
"ترس و لرز" کتابی از "غلامحسین ساعدی" است که شامل شش داستان کوتاه به هم پیوسته است.
داستان هاي کتاب درمورد مردم سواحل جنوبی ایران است که در هر داستان ماجرایی برای آنها اتفاق می افتد.
+ادامه مطلب را لطفا بخوانید...

ادامه مطلب  

انجمن داستان نویسان حیرت قزوین به صورت رسمی فعالیت خود را آغاز کرد.  

انجمن داستان نویسان حیرت قزوین به صورت رسمی فعالیت خود را آغاز کرد.دومین شعبه ی انجمن داستان حیرت (پس از شعبه ی شیراز) در قزوین افتتاح شد و به صورت رسمی جلسات خود را از ابتدای دی ماه آغاز خواهد کرد. به زودی شعبه هاي جدید در برخی دیگر شهرهاي بزرگ کشور افتتاح خواهند شد.http://heyratfestival.ir/?p=1644

ادامه مطلب  

دیوالدین_قسمت اول  

یکه روز فهمیدم که باید دست از این آشفتگی بردارم فهمیدم که اگر به ناچار به این جهان تبعید شده ام راه فراری ندارم و باید با سوال هاي بی جواب مانده ام با درد هاي نامتناهی و آرزوهاي دور و درازم بسازم آن روز فهمیدم که دیگر نه راه پس مانده است و نه راه پیش باید به ناچار از نو  شروع کنم..از من! یک من جدید که سعی دارد واقعی به نظر برسد...!دیوانه نقطه ی پرگار داستان بود که باید دست از آشفتگی برمیداشت و شیرازه ی را داستان را می بست یک روز شروع کرد به تغییر!  

ادامه مطلب  

۱۵  

امروز یه رمان ایرانی خوندم به اسم "خاله بازی" از بلقیس سلیمانی. بعضی جاها بد نبود و خب اونقدری کشش داشت که یه روزه تمومش کنم. خیلی جاهاشو زیاد دوست داشتم. ولی خب میدونی، به نظرم یه روزه تموم کردن یه کتاب جز ویژگی هاي خوبش نیست، یعنی اون کتاب چیپه و ذهنت و سلولای خاکستریتو درگیر نمیکنه. کتاب خوب اونیه که باهاش زندگی کنی و از ترس اینکه تموم بشه روزی ده بیست صفحه بیشتر نخونی. کلا بازم پشیمون شدم از خوندن رمان وطنی! نویسنده هاي ما نمیتونن نویسنده بو

ادامه مطلب  

becoming jane  

قطعا لیاقت جین یکی از بهترین، رئال ترین فیلم‌ها و پاک‌ترین و صادقانه‌ترین داستان‌ها بود.
و برای منی که دوبار کتابشو خوندم و صدبار فیلمشو دیدم، عمیق‌ترین احساسات رو در پی داشت
جین عزیزم!
بدون شک تنها قلب بزرگ و آکنده از عشق تو می توانست غرور و تعصب رو خلق کنه

ادامه مطلب  

عمه نویسنده کو ؟؟؟  

 
نمیخواستم فیلم ببینماااا 
اما این ملكه كى رو دیدم .... 
چند قسمتشوووو 
تو روووووح نویسندش رید رو هیکلم ... 
روند داستان مطابق میلم نبود اعصابم ریخت بهم ... 
دیگه نیگاش نکردم ولی خب قهوه ایم کرداااا
دلم میخواد فوشااااای ناموسی بدماااا، لعنت به شیطون 
 
استغفرلله ..... نویسندش روانی بووود 
 

ادامه مطلب  

 

خیلی زور دارد روزی كه آسمان آبی است و برگها آتشین و كمی هم برف روی زمین است بروم سركار. اما تا جایی كه ممكن است سعی می كنم از مسیر لذت ببرم و با روحیه ای عالی روزم را شروع كنم.
- هزارها داستان در مغزم وول می خورند و یك قطره هم روی كاغذ نمی توانم بچكانم!
- اگر می توانستم به بهانه دستشویی رفتن بروم و برای چند دقیقه تبدیل به یك پرنده شوم و دوری بزنم و برگردم، عالی می شد.

ادامه مطلب  

1,2,3- بازگشت  

- بالرحمن- 
در روزگار ابتدایی نوجوانی ام حرص عجیبی برای چیزهاي نداشته داشتم; از توپ بسکتبال بگیر تا لباس و ساعت و خنزر پنزر. آن قدر به خانواده گفته بودم که فلان چیز و بهمان چیز را می خاهم که "میخام خانوم" صدایم می کردند! فکر می کنم شاید آن زمان تازه چشمم باز شده بود به روی بزرگی براق دنیا. یک جور گذر از دنیای کودکی که خاسته ها همه اسباب هايی برای بازی بودند و گاه گاه خوراکی هايی که برایم مضر تلقی می شدند. چند سالی می شود که دلم چیزی نمی خواهد. احتما

ادامه مطلب  

داستان شیرین و قدیمی ناصرالدین شاه  

 
 
نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه فرانسه- یکی از همین لویی هايی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند- از او پذیرایی شد، بعد از مراسم شام، اعلیحضرت سلطان صاحب قران به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به سمت یکی از توالت‌هاي کاخ ورسای هدایت شد.
سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشویی هرچه جستجو کرد چیزی شبیه به “موال” هاي سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه‌ای دید بزرگ که

ادامه مطلب  

جسارت در این حد؟  

دیشب برای اینکه چشم عزیزی رو که نمونه بارز جوونتره خودمه
به حقایقی باز کنم، باید داستان اولین باری که عشق رو چشیدم
براش بازگو میکردم.قصه بر میگشت به سال 78 79 ... گفتم و اون
عزیز دل فقط سکوت کرده بود تا تموم شه بعد تموم شدنش فهمیدم
کل طول داستان چشمای قشنگش بارونی بوده...
اینکه بعد 14 15 سال همه چی ریز به ریز یادم مونده بود و همونطور
که تعریف میکردم تموم لحظه ها و حس هاي به خصوصشون رو بازم
حس کردم،یه طرف ؛ اینم که تو اون سالها که دوستی بین دختر و پسر
به

ادامه مطلب  

یکشنبه 1395/10/05  

به نام خدای مهربون
سلام به شما عزیزان
فعالیتهاي امروزمون:
واحد کار زمستان: اموزش ماه ها
کتاب داستان بابا برفی
کتاب کار علوم: خورشید
دست ورزی: برش کاغذ با قیچی
انجام حرکات نمایشی
بازی گروهی عمو زنجیرباف – این دختره اینجا نشسته
لگو بازی
عروسک بازی
بازی با سازه ها
کلاس نقاشی
صبحانه: نیمرو- شیر
ناهار: کباب و ماست به همراه سوپ
روز بارانیتون خوش....

ادامه مطلب  

نگاهی به مجموعه داستان "دختران دلریز" داوود غفار زادگان  

نگاهی به مجموعه داستان "دختران دلریز" نوشته: داوود غفار زادگان (مصظفی سلیمی)
داوود غفار زادگان تا کنون بیش از چهل کتاب در حوزه داستان کودک و نوجوان، داستان بزرگ سالان و تحقیقات پیرامون ادبیات منتشر نموده است.
 مجموعه داستان دختران دلریز، در سال 1382 منتشر شده و در سال 1391 توسط نشر چشمه باز نشر گردیده است. این مجموعه شامل شانزده داستان کوتاه می باشد. مهمترین خصوصیت این مجموعه و داستان هاي دیگر غفار زادگان زبان ویژه ای است که این نویسنده استفاده

ادامه مطلب  

سبک در قصه های اسلامی  

سبک در قصه هاي اسلامی در مورد بررسی تاریخی و چگونگی پیداش سبک هاي مختلف در دنیا و سیر و جهت آنها ودر نهايت دلیل شکست بعضی از آنهامجال سخن نیست.اما سبک ها یی نیز چون مکاتب فلسفی با اینکه مورد بررسی و نقد کامل قرار گرفته اندهمچنان باقی مانده اند.اگر چه هنر اصیل همواره خود را می نمایانده است اما تا مدت ها تحت تاثیر باند بازی ادبی –بازیهاي سیاسی- و فقر فرهنگی ملل ضعیف جهان و فلان شخص و فلان جریان خاص تا مدتها به غلط قابل پذیرش و حتی قابل تقلید پندا

ادامه مطلب  

داستان فرمانده شهر- شهید جهان آرا- قسمت دوم  

❤️داستان فرمانده شهر ❤️قسمت دومنوشته: داوود بختیاری دانشورکتاب: فرمانده منچاپ : چهارم، سال :1387، ص 53 و 54
 
 
با اشاره محمد، نیروها یک جا جمع شدند. منصور اسلحه ای را که به غنیمت گرفته بود، با غرور بالا و پایین می کرد.- باید پخش شوید. یک گروه در اطراف استادیوم مستقر شوید و گروه دیگر در خیابانی که به طرف راه آهن می رود. چند نفر تو کوچه ها بروید و چند نفر هم توی جوب هاي اطراف خیابان سنگر بگیرید. منصور! تو هم برو به طرف میدان راه آهن، ببین چند تا تانک ب

ادامه مطلب  

داستان فرمانده شهر- شهید جهان آرا- قسمت سوم  

❤️داستان فرمانده شهر ❤️قسمت سومنوشته: داوود بختیاری دانشورکتاب: فرمانده منچاپ : چهارم، سال :1387، ص 55 و 56
 
 
انفجاری شدید زمین را لرزاند. محمد به طرف صدا سر چرخاند. شعله هايی بلند از کوی طالقانی به هوا برخواسته بود.
اولین گلوله هاي دشمن خانه هاي کوی طالقانی را ویران کرده بود؛  جایی بود که محمد عاشق مردم فقیرش بود.
ناگهان با تمام صدایی که در گلو داشت فریاد کشید: آتش... آتش...
 

ادامه مطلب  

نامه ای برای بابا لنگ دراز من!  

سلام.اول ببخشید که بهت گفتم بابا لنگ دراز.آخه هرچی فکر کردم برای تو شخصیتی شبیه تر پیدا نکردم..هرچند فکر میکنم شخصیت تو از اون خیلی والا تر هست.فرق من و اون داستان اینه که اون دختر فکر میکرد که هیچوقت به بابا لنگ دراز نمیرسه ولی من مطمءنم‌ که  این اتفاق غیر ممکنه.و البته هیچوقت هم به تو نظر نداشتم و ندارم.اصلا خیلی فرق بین داستان من و جودی هست.چیزی که فکر میکنم مشترکه اینه که هر دو یکی رو برای رویامون در نظر گرفتیم.برای وقتی که مردیم و اگر خدا ب

ادامه مطلب  

نگاهی به کتاب "عزاداران بیل"  

اولین چیزی که از عزاداران بیل به ذهنمان می آید شاید تکه داستانی که در دبیرستان خوانده ایم باشد و آن هم داستانی که به نام "گاو" شهرت داشت.
"عزاداران بیل" نوشته "غلامحسین ساعدی" ست که در سال 1343 نوشته شده است، این کتاب مورد توجه بسیاری از منتقدین و نویسنده هاي آن دوران بوده است و یکی از بهترین آثار "ساعدی" به حساب می آید.
کتاب شامل هشت داستان کوتاه بهم پیوسته است که هر در یک روستا که خشک سالی و در فقر زندگی میکند روایت میشود.
+ادامه مطلب را لطفا بخوان

ادامه مطلب  

داستان عقد آسمانی- شهید محمود خادمی- قسمت دوم  

❤️داستان عقد آسمانی ❤️
قسمت دوم
نوشته: هادی جمشیدیان
کتاب: فرمانده من
چاپ : بیست و نهم،  سال :1387، ص 80 و 81 و 82
 
 
 
به نام خدا
 اوایل این مسئله خیلی برام سوال برانگیز بود که  او چرا  این کار را کرد؟ اگر گلوله به من اصابت می کرد چه؟  اصلا تقصیر خودم بود که قبول کردم و...
 
 
اما بعدها که با بعضی از بچه هاي سپاه صحبت کردم همگی آن ها گفتند که ما هم به همین شکل انتخاب شدیم و لزومی ندارد که ناراحت باشی، چون محمود آنقدر اعتماد به نفس و مهارت در تیراندازی

ادامه مطلب  

نگاهی به کتاب "شب نشینی باشکوه"  

شاید اگر اهل ادبیات و کتاب هاي فارسی باشید اسم غلامحسین ساعدی را بارها شنیده اید، شخصی که سال هاي آخر عمر خود را در فرانسه گذراند و در فرانسه به خاک سپرده شد. چندی پیش هم سال مرگ ایشان در آذر ماه بود. وقتی فیلم گاو را دیدم فکر میکردم تمام نمایش نامه یا فیلم نامه می نویسد اما دقیقا دوم آذر ماه بود وقتی که کتاب هايش را که از قبل سفارش داده بودم خریدم فهمیدم بیشتر آنها داستان هستند.
+ادامه مطلب را لطفا بخوانید...

ادامه مطلب  

داستان عقد آسمانی- شهید خادمی- آخرین قسمت  

❤️داستان عقد آسمانی ❤️
 آخرین قسمت 
نوشته: هادی جمشیدیان
کتاب: فرمانده من
چاپ : بیست و نهم،  سال :1387، ص 
 
 
 
 
 
 به نام خدا
 
تا بیمارستان حدود پنج کیلومتر راه بود و برای رسیدن به آن می بایست از داخل شهر عبور کرد.
هنوز چند دقیقه ای از رفتن آن ها نگذشته بود که صدای رگبار گلوله، آرامش و سکوت شب را در هم شکست.
برادران بلافاصله آماده شدند و خود را به محل حادثه رساندند. ماشین بر سر یک سه راهی متوقف شده و از سه طرف مورد حمله قرار گرفته بود. بچه ها جل

ادامه مطلب  

داستان عقد آسمانی- شهید خادمی- قسمت سوم  

❤️داستان عقد آسمانی ❤️
قسمت سوم
نوشته: هادی جمشیدیان
کتاب: فرمانده من
چاپ : بیست و نهم،  سال :1387، ص 82 و 83 و 84
 
 
 
 
 
 به نام خدا
 در سپاه، علاوه بر برادران، سه خواهر ایثارگر و شجاع نیز خدمت می کردند که به غیر از فعالیت در امور آموزش و پرورش و بخش جهاد سازندگانی شهر بانه، قسمتی از وقت خود را صرف کمک به برادران سپاه می کردند و بازجویی و مراقبت از زندانیان زن را به عهده داشتند.
متأسفانه یک روز، در اثر حادثه دلخراشی یکی از این خواهران به شدت زخمی

ادامه مطلب  

داستان فرمانده شهر- شهید جهان آرا- قسمت اول  

داستان فرمانده شهر
بر اساس زندگی شهید محمد جهان آرا
قسمت اول  
نوشته: داوود بختیاری دانشور
کتاب: فرمانده من
چاپ : چهارم،  سال :1387، ص 51 و 52
 
 
 
 
صدای بی سیم محمد را از جا کند.
- به گوشم... به گوشم...
کسی جوابش را نداد.
نگاه کرد به منصور که به در تکیه داده بود.چهره ی نوجوانش خیس عرق بود. ناگهان صدایی از توی دستگاه بی سیم بلند شد:
- عراقی ها... عراقی ها...
- عراقی ها، چی؟
- عراقی ها وارد شهر شده اند!
 
ادامه مطلب 

ادامه مطلب  

چاپ جدید کتاب «مطالعات فرهنگی درباره‌ی فرهنگ عامّه» منتشر شد  

نشر آگه چاپ سوم کتاب مطالعات فرهنگی درباره‌ی فرهنگ عامّه را اخیراً منتشر کرد. این کتاب به منظور معرفی «مطالعات فرهنگی» به زبان فارسی ترجمه شده است. نویسنده در هر فصل، مهم‌ترین مفاهیم این حوزه‌ی مهم از علوم انسانی را در بحث راجع به جنبه‌هاي گوناگونِ فرهنگ عامّه، با استناد به کتاب‌ها و مقالاتِ مشهورترین نظریه‌پردازانِ مطالعات فرهنگی شرح می‌دهد و سپس به نمونه‌هايی از ارزشمندترین تحقیقاتی اشاره می‌کند که با اتخاذ همین رهیافت انجام شده

ادامه مطلب  

نقد سریال فرار از زندان (2)  

اگر کسی چندان اهل تماشای فیلم و سریال نباشد و یا سبقه‌ی کمی در این زمینه داشته باشد، مضمون سریال «فرار از زندان» برایش بسیار جذاب و مهیج خواهد بود. اما برای یک فیلم‌باز حرفه‌ای که بیشتر از دو هزار فیلم دیده باشد، این سریال چیزی جز یک ترکیب چهل تکه از فیلم‌هاي مشهور نیست؛ ترکیبی که قناسی‌هاي بسیاری دارد و توی ذوق می‌زند! انگار که فیلم‌نامه‌نویسان این فیلم، فیلم‌نامه‌ی فیلم‌هايی هم‌چون «فرار از آلکاتراز»، «رستگاری در شاوشنک»، «مرد ب

ادامه مطلب  

طعم تلخ حقیقت :)  

چه زود امید دیشبم امشب ناامید گشت 
وقتی از من خواستی معرفی کنم من نیز به تابعیت از دلم خود را معرفی کردم 
چقدر ذوق داشتم که الان یادت است مرا 
اما تو چه کردی ، گفتی که دروغ میگویم و مرا نمیشناسی . . .
نمیدانم شاید میشناختی و اظهار نشناختن کردی 
و در پایان آن شاید تو توقع داشتی کس دیگری باشد 
و من هنوز به امید شناختنت بودم 
حرف اخرت بود برو پی زندگی ات . . .
چقدر ان لحظه دلم میخواست مانند داستان ها بگویم اخر لامصب زندگی من تو هستی کجا بروم 
اما من به

ادامه مطلب  

اجتماع باجنبگانِ بی‌شعور! - داستان خیلی کوتاه  

پیش‌مان آمد و گفت که می‌خواهد برای پسر تازه به دنیا آمده‌اش، اسمی انتخاب کند و از ما خواست تا چند اسم، به او پیشنهاد دهیم. اولی‌مان گفت: «بذار جواد.» او جواب داد: «نه؛ او موقع هی بهش می‌گن چقدر جوادی!» دومی گفت: «بذار کیوان.» او گفت: «نه خوب نیست! چرا که به مرور صداش می‌کنند کیوون؛ بعداً ارتقاش می‌دن به حیوون!» سومی گفت: «بذار امیر.» او گفت: «این رو که دیگه اصلاً نه! دائم بهش می‌گن، امیر، بگیر بمیر؛ یا امیر، یه جا بمیر!» من گفتم: «بذار داریوش.»

ادامه مطلب  

داستان عقد آسمانی- شهید محمود خادمی  

❤️داستان عقد آسمانی ❤️
قسمت اول
نوشته: هادی جمشیدیان
کتاب: فرمانده من
چاپ : بیست و نهم،  سال :1387، ص 79و80
 
 
به نام خدا
اوایل سال 59 که به قصد فعالیت در امور فرهنگی و خدماتی وارد کردستان شدم، امنیت کافی در آن منطقه وجود نداشت. ابتدا به سنندج رفتم، اما بعد از مدت کوتاهی من را به بانه اعزام کردند.
در آنجا، پس از آنکه خود را به مقر سپاه واقع در فرمانداری معرفی کردم بلافاصله مشغول کار شدم.
 
 
چند روز که گذشت پی بردم که مشکل اصلی حفظ امنیت شهر است و تا

ادامه مطلب  

یک گلزار شهدای متفاوت در دزفول+تصویر  

یک گلزار شهدای متفاوت در دزفول+تصویر


 «در گلزار شهدای شهید آباد دزفول قطعه‌ای وجود دارد که محل دفن دستها و پاها و انگشت‌هايی است که پس از برداشتن آوار موشک باران ها پیدا شده و مشخص نبوده است به کدام پیکر تعلق دارد .

موشک !مشهورترین واژه‌ی شهرم، در روزهايی که زمین به آسمان میپیوست.موشک!دوازده متر فاجعه در کوچه پس کوچه‌هاي سه‌، چهار و شش متری شهرم.موشک!هولناکترین کابوس خوابهاي آشفته روزگار جنگ.کابوسی که گاه به حقیقت می پیوست و پیکر ده ها و

ادامه مطلب  

 

تو این یه ماهی که نبودی ، هر شب این شعرو قبل از خواب گوش میکردم :
درد عشق و انتظار ، دارم زان شب یادگار در آن شبِ سرد پائیز ، آهنگِ سفر می کردی از رهگذری محنت خیز ، دیدم که گذر می کردی درد عشق و انتظار ، دارم زان شب یادگار
تو رفتی و دلم غمین شد ، قرینِ آهِ آتشین شد از آن شبی که برنگشتی ، جهان چه شادی آفرین بود به چشم من غم آفرین شد ، از آن شبی که برنگشتی لا لا لا لا لا لا لا لا لا ، لا لا لا لا لا ، لا لا لا لا لا در آن شبِ سر پائیز ، آهنگِ سفر می کردی
از

ادامه مطلب  

 

هوا كم كم سرد می شود. ترافیك روزهاي خوب در راه است. محرم، پاییز، آبان، پاییز، آذر، قهوه هاي گرم، لباس هاي ضخیم و پالتوهاي بلند، دست هاي یخ زده، صبح هاي سرد ى بارانی و برفی، دستكش و شالگردن عزیزم، و من چقدر عاشق روزهاي سرد هستم..كار تمام وقت خیلی از آدم انرژی می گیرد، تنها بدی پاییز روزهاي كوتاهش است، غروب كه می رسم خانه چشم هايم یاری ام نمی كنند كتاب بخوانم یا پیانو تمرین كنم. امروز اولین روز سرد و ابری تهران بود، حالم خوش بود. در كنار غم همیشگی

ادامه مطلب  

باران  

باز باران با ترانه   
با گهر هاي فراوان.                   
می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل هاي گیلان
کودکی ده ساله بودم
چست و چابک
با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو
میپریدم از سر جو
دور می گشتم ز خانه
می شنیدم آر پرنده
داستان هاي نهانی 
راز هاي زندگانی
برق چون شمشیر برات 
پاره می کرد ابر ها را 
اندر دیوانه غران
مشت می زد ابر ها را
جنگل از یا گریزان
چرخ ها می زد چو دریا 
دانه هاي گرد باران 
پهن می گشتند

ادامه مطلب  

داستان گیلاس/8  

پارسال از قطب شمال بهم زنگ زدند گفتند پاشو بیا اینجا,شب یلدائی دور هم باشیم,صبح هم میریم کله پاچه میزنیم!!منم که میدونید عاشق کله پاچه,پاشدم رفتم قطب شمال!
تا رسیدم چند تا جعبه انار گذاشتند جلوی من و گفتند بی زحمت اینارم دون کن دورهم بخوریم,بعدشم صبح میریم کله پاچه ای!!منم به عشق کله پاچه شروع کردم به دون کردنِ انار و اونا هم کاسه کاسه به انار دون شده نمک میزدند و میخوردن!
چند ساعت که گذشت خسته شدم و پرسیدم:ببخشید,تا صبح خیلی مونده؟یکیشون همونط

ادامه مطلب  

نشست کتابخوان  

در تاریخ 1395/08/18نشست کتابخوان مدرسه ای واقع در حجاب تشکیل گردید
در این نشست 5 تن از علاقه‌مندان به کتاب و کتابخوانی، به معرفی آثار برگزیده خود پرداختند.
تکتم صادقی کتاب «قیصر امین‌پور» نوشته محمدحسن حسینی، عطیه صادقی کتاب «زیتون سرخ» نوشته ناهید یوسفیان، ریحانه صادقی کتاب «دختری با روسری آبی» از فریبا طالش‌پور، علیرضا صادقی کتاب «مجموعه داستانهاي طنز» اثر رضا رفیع، رضا کهدویی«هشت کتاب» سهراب سپهری و حجت‌الاسلام صادقی نیز کتاب« ادب ا

ادامه مطلب  

یلدا  

یلدا ...یلدای که با معنای ولادتش خبر خوش خداحافزی روز هاي دلگییر پاییز را میدهد . 
من دشمنی دیرینه با پاییز دارم و دوست دارم منتظر پایانی تلخ پاشم و کوله بار پاییز با اذوقه تلخی اش  هم با
رفتنش حکم ابی خنک بر نا امیدی و  اتمام خش خش برگ هاي نارنجی رنگ را میدهد 
دوستت دارم تو ای شبی که طبق یه سنت دیرینه همه دور هم جمع میشوند و دل ها بهم نزدیک میشوند  .
ای کاش یلدای برای ما هر شب بود این روز ها هم یلدا هم مثل هر موضوعی اپدیت شده . یلدایی که قبل ها 
مثن

ادامه مطلب  

فاویان فنری ستاره جدید استودیو Niv آشکار شد  

با درود

استودیو Niv سازنده بازی کوھنورد بھترین بازی سال ۹۰ ایران،ستاره جدید خود را آشکار کرد:Boingkid که ما او را در ایران با نام فاویان فنری صدا خواھیم کرد.فاویان فنری در فستیوال بین المللی گیم روم در ایتالیا که چندی پیش برگزار شد حضور یافت و با بازدیدکنندگان فستیوال ملاقات کرد.این فستیوال شامل فرش قرمزی برای ستارگان دنیای بازیسازی ھمچون:ایتاگاکی کارگردان بازی نینجا گایدن،مارتین اودانل موزیسین بازی Halo،تیم ویلیت سازنده بازی Doom و کارگردان ا

ادامه مطلب  

15  

عمیقاً باور دارم که فقط یک بار در زندگی روی می‌دهد
كه کسی را پیدا می‌کنی که دنیا را برایت کاملاً دگرگون می‌کند.
چیزهايی را به او می‌گویی که به هیچکس نگفته‌ای
و او هم همه آنها را می‌فهمد و هر لحظه احساس می‌کنی که منتظر است تا بیشتر بفهمد و بشنود.
آرزوهايی را که باور داری برآورده می‌شوند به او می‌گویی.
همچنین آرزوهايی که هرگز برآورده نشدند.
همچنین داستان همه شکست‌هايی را که زندگی به تو هدیه کرد.
هر چه روی می‌دهد، بیصبرانه در انتظاری تا او

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1